تبليغاتX
دلتنگیهای انتظار

در ایام محرم قلبهای با معرفت به امید تو می تپد و گویا این خون حسین (ع) است که از چشمان تو جاری است. چه شکوهمند خواهد بود ظهورت و انتقام گرفتنت و چه شگفت آور است شباهت شب عاشورا و غیبت تو.

آن شب شبی بود سیاه و تاریک و طولانی. شبی که مشتاقان و یاران تنها به سپیده دم و طلوع فجر می اندیشیدند برای آنها پرده سیاه شب امانی جهت فرار نبود . برای آنان ظلمت شب جلوه گاه نور خدا بود. برای آنان سیاهی بشارت و نوید سپیده دم بود. برای آنان شب فقط انتظار آغاز روز بود . آنها غروب خورشید را آغاز طلوع خورشید امامت می دانستند و چنین بود.

ای مولای من! شب سیه غیبت تو بس طولانی گشته است. بسیاری در سیاهی این شب به سوی دنیا می گریزند. اما سپیده دم که آنان دورش می پندارند به زودی آشکار خواهد شد.

و این بار پیروزی فقط باطنی و ضمنی نخواهد بود. این بار پیروزی بر چشمهای سرها و قلبها یکباره آشکار خوهد شد. این بار تو مظلوم نخواهی بود بلکه منصور خواهی بود.

بیاییم در این شب تار غیبت برگرد نور خدا حلقه زنیم در هر کار به او اقتدا و مراجعه کنیم. در تاریکی به سوی دنیا نگریزیم و چشم به طلوع فجر بدوزیم.

امید است همچون بی وفایان آن روزها نباشیم که فقط با زبان و قلم طالب امام زمان خود بودند. به امید آینده به انتظار سر زدن فردا و برآمدن خورشید از دور دست افق و طلیعه ظهور امام منتقم برای انتقام گرفتن از دشمنان ...

+ نوشته شده توسط یک منتظر در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 22:58 |
بهار که از پنجره سرک می کشد بی آنکه بخواهی یاد بنفشه و اقاقی خواهی افتاد و دلت را چه بخواهی و چه نخواهی شور می اندازد که :

نکند این بهار را هم بمانیم بی گل نرگس ...

 به امید آن نوبهاران ... نوروز مبارک

سلام

مدتهاست که سری به وبلاگم نزدم منو ببخشید که جواب نظرات دوستای خوبم رو هم ندادم. یه مدت مشغول درس خوندن بودم و بعد از کنکور هم مشغول شب عید و بعد هم خود عیدو خلاصه در یک کلام... غفلت آره زهر شیرین غفلت! تو این مدت کاملا حس کردم که شیطان عجب دشمن سرسختیه که نمی خواد حتی به امام زمانمون فکر کنیم...

            در خراب غفلت آبادیم ما                                     در خزان زندگی ، شادیم ما

           از بهاران ، غافلیم و دلخوشیم                             همچنان بی حاصلیم و دلخوشیم

حس عجیبی دارم نمی دانم چرا پس از مدتها درست همین امروز که سالروز امامت اوست دوباره دلم هوای نوشتن کرده شاید هم خودش منو صدا کرده ! من به فکر او نیستم اما او که دست مرا رها نمی کنه چون خودم ازش خواستم خودمو به او سپردم خودم به او گفتم دستمو بگیره و حتی اگه من خواستم رهاش کنم او نذاره او که مثل من فراموشکار نیست او امانتدار خوبیه ، از پدر به ما نزدیکتره ، مثل پدری که دائما از فرزندانش مراقبت می کنه ، مواظب ماست و ما را فراموش نمی کنه. خدا او را پناه ما قرار داده ، فرزندی که بد کرده دوباره به خانه برمی گرده کنار در می نشینه دست مقابل صورت می گیره و تمنای بخشش داره. آغوش پدر بازه و نگاهش مهری شیرین در پس داره فرزندشو می بخشه و پناهش می ده.

ماهم مثل آن فرزندانیم که روح و روان خود را آلوده کرده ایم و در منجلاب گناه غوطه وریم. با این کوله بار سنگین در خانه حضرت را می زنیم به او پناه می بریم او را شفیع قرار می دهیم و از محضرش کمک می خوایم.

 دلسوزی امام زمان عج و رسیدگی آن حضرت به امت خویش و محبتش به دوستداران در چنان اوجی است که محبت پدر و مادر ، جلوه ای کوچک از آن است.

مهربانی او به وسعت هستی است...

رحمت او به ژرفای همه قلبهاست...

عشق او جلوه ای دارد مادرانه و ساحتی دارد پدرانه...

اینک از خود می پرسم : آیا سزاوار است با پدر مهربان خود رفتاری کنم که دلش آزرده شود؟ آنهم در برابر این همه محبت؟ 

 باید کمی به خود آمد ... امروز هم می تواند نخستین روز بیداری و هوشیاری باشد. 

 باید داروی تلخ هشدار را به زهر شیرین غفلت ترجیح داد.                                                  

باید هر لحظه خود را به او سپرد که تنها پناهگاه و دژ مطمئن در برابر شیطان است و به خوبی ما را از این فتنه ها در امان می دارد.

بیائید در روزهایی که آغاز سال نوست از خدا بخواهیم که منجیمان را بزودی برساند چون بهترین حال، زندگی در کنار او و چشم دوختن در چشمان اوست...

یا رب برسان بهار انسانها را

آن روح دمیده در تن و جانها را

آن بدر تمام را در این شام سیاه

آن کشتی نوح بین طوفانها را

  

+ نوشته شده توسط یک منتظر در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 18:6 |

سلام دوستای خوبم

عیدتون مبارک

 راستی می دونید که امروز از بزرگترین عیدهاست!

یادتون تو پست قبلی گفتم که یه چیزایی را فراموش کردیم حالا من می خوام این حقایقو که هممون می دونیم یادآوری کنم حقایقی که با فطرت ما عجین شده ولی در مشغله روزمره گم شده!!

یادتون گفتم ای کاش به حرفهای رسولمون گوش می کردیم تا اینطوری به چکنم چکنم نیفتیمو و راه خوشبختی رو گم نکنیم ...

دیگه الان حدس زدید که منظور من کدوم حرفهاست!

آره درسته منظور من همون پیام آخرین سفیر خداست همون حرفهایی که پیامبرمهربونمونه در روز غدیر به مردم گفتند!

پیامبر (ص)در غدیر یک هدف اساسی داشتند که عصاره و چکیده آنرا می توان در این جمله بیان کرد: 

** نشون دادن راه خوشبختی بعد از خودشان تا آخرین روز دنیا **

در این روز پیامبر دلسوزمون به ما گفتند که برای بدست آوردن خوشبختی باید چیکار کنیم وبرای رسیدن به این راه راهنماهای خوبی را به ما معرفی کردند.افرادی امین* مهربان* دلسوز* وقدرتمند درست مثل خودش تا به کمک اونها هیچ وقت به چکنکم چکنکم نیفتیم.

آری ... اون پدر مهربون و دلسوز که فرزنداش گمش کردن...

پدری که الان ماوا و پناهگاه ماست...

پدری که خلاء ما رو پر میکنه...

پدری که هروقت کم میاریم آغوش پرمهرش برامون بازه...

و دستای گرمش همیشه نوازشگرسرهای ماست ...

و پدرقدرتمندی که همه خلقت در دستاشه واونوقت ما به این و اون رو میندازیم ...

و پدر باگذشتی که صداش تو گوشمونه و ما جوابشو نمیدی...

یه روزی در غدیرتوسط برگزیده ترین سفیر آسمونی به ما معرفی شدند:

 

 بدانید که آخرین امامان از ما مهدی قائم است؛

 اوست غلبه شونده بر ادیان؛

 اوست یاری کننده دین خدا؛

 اوست انتقام گیرنده از گروه ظالمان،

 اوست انتخاب شده و برگزیده شده؛

 اوست راهنما و هادی استوار و محکم؛

 اوست آگاه کننده مردم به سوی ایمان؛

اوست کسی که پیشینیان به او بشارت داده اند؛

اوست ولی خدا در زمین و حاکم او در بین آفریدگانش و

 اوست امین خدا در سر و نهانش...

حالا دیدی راه رسیدن به خوشبختی رو فراموش کردیم خوشبختی اینقدر به ما نزدیکه و ما در دوردستها دنبالش می گردیم... آره خوشبختی واقعی الان در دستان امن پدر خوبمونه که درست مثل اجداد بزرگوارش مهربون و دلسوزه !!!

حالا اگه هنوز اون قدم تازه رو که گفتم برنداشتی دیگه وقتشه...

 

 

+ نوشته شده توسط یک منتظر در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 23:44 |
سلام دوستای خوبم...

 از نظرای زیباتون ممنونم .

قرار بود که یه قدم تازه برداریم ... نمی دونم امتحان کردین؟! حلوای تنتنانی رو خوردین؟!!! خوب چطور بود؟

 دشوارترین قدم همون قدم اوله!!!اولش دلشوره و هیجان و بعدش آرامش...

حالا اگه قدم اولو برداشتی نوبت قدمای بعدی که بعداٌ در موردش حرف می زنیم...

قبلاٌ هروقت به جمکران می رفتم از روز قبل شروع به نوشتن یه نامه بلند بالا میکردم و اینقدر حرفهای دلم زیاد بود که هر چی می نوشتم تموم نمی شد تا این نامه رو توی چاه جمکران بندازم !!! 

خوب عالم بچگی بود دیگه... منو بگو که فکر میکردم فقط نامه منو امام زمان (عج) در چاه می خونه!! بعد بزرگتر که شدم فهمیدم ای بابا ! من چقدر بی عقلی میکردم ... حالا دیگه می دونم هرجا که باشم براحتی می تونم باهاش حرف بزنم و حرف زدن چقدر آرامش بیشتری بهم می ده مخصوصاٌ از وقتی که فهمیدم او پدر زنده و مهربون ماست ..

بله او پدر تک تک ماهاست...! پدری مهربان .. قدرتمند و دلسوز.. پدری که همه فرزنداشو دوست داره ... اما ما این پدر خوبمون رو فراموش کردیم!!

 بهتر بگم گمش کردیم درست مثل یک بچه که پدر و مادرشو گم می کنه .. چقدر سرگردون میشه اصلاٌ نمیدونه چیکار کنه! نمی تونه تنهایی راهشو پیدا کنه ...

راستی.. راستی..  همه انسانها همینطورند ... انسانها به تنهایی نمی تونند راه درستو پیدا کنن.. همیشه به یه راهنما احتیاج دارند..اما نه هر راهنمایی! چون هرکس که نمی تونه راه درستو به ما نشون بده ... به خاطرهمینه که!!!

 خدای مهربان برای هدایت ما انسانها در مسیر درست در همه دورانها خودش یک راهنما فرستاده.. چون او خالق ماست و چه کسی از خالق به مخلوق خودش آگاه تره ؟ او می دونسته که ما بدون راهنما گم می شیم و خودمون هم نمی تونیم راه درست رو پیدا کنیم راهی که مارو به سعادتمندی برسونه همون چیزی که همه ماها تو تمام زندگیمون دنبالشیم. به هر کاری دست می زنیم که خوشبخت بشیم...

اما ای کاش یه کمی به حرف امین خدا گوش می کردیم تا حالا راه خوشبختی رو گم نکنیم و اینطوری به چه کنم چه کنم نیفتیم!!  

بعداٌ بهتون میگم که چیرو فراموش کردیم!!!

+ نوشته شده توسط یک منتظر در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 21:31 |

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغض ها در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دست بتشکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، نه غروب شد نیامدی

+ نوشته شده توسط یک منتظر در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 19:21 |
ای تمام آرزوی من!

ای معنای زندگی من!

توان سخن گفتن را از دست داده ام...

از این غروب بی طلوع و ساکت به ستوه آمده ام !

خفقان درون و بیرون.. روحم را در زنجیر غفلت به بند کشیده اند...

برای درمان دردم راه را گم کرده ام ...

ولی تو را یافته ام که درمان دردم هستی...

مرا دریاب که سخت پریشان حال تو شده ام...

تو خود مرا هوایی خود کرده ای!!!

پس بیا که چشم انتظار تو هستم ...

+ نوشته شده توسط یک منتظر در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 16:57 |
اگر خورشید از چشم ما پنهان مانده استَََََََ

                                          تقصیر ابرها نیست

                                               چشمان ما باران نخورده است!

سلام:

       و مثل همیشه جواب از تو...

                                            علیک السلام

از من پرسید :

او مرا می خواهد ومن نیز.. هر لحظه که بخواهم با من است.. اما این منم که از او غافلم ! چه کنم؟ مگر نه اینکه خواستن توانستن است؟! پس چرا من می خواهم ولی نمی توانم؟

به او گفتم :

برای اینکه از سکون دربیای و حرکت کنی باید پوسته ای رو که دور خودت پیچیدی بشکنی به شرط اینکه به خودت بگی ...

دیگه توقف بسه! یه حرکت نو یه قدم تازه ...

ــ پیش اومده تو زندگی خلائی رو احساس کنی ؟

چه سوالی پرسیدم ! مگه میشه توی این دوره زمونه کسی باشه که چنین لحظاتی رو تجربه نکرده باشه ؟

آره .. هممون یه خلائی در زندگی داریم ولی خیلی هامون نمی دونیم چیه و چجوری پر میشه ؟ ...

پا به پا ..دوش به دوش.. پیش میریم تا اونو کشف کنیم. اما قبلش باید بدونیم چطوری شروع کنیم؟

من چون خیلی وقته که درگیر این سوالم به کمک خدا به جواب رسیدم!

عجله نکن الان می فهمی .. میدونم که توهم مدتهاست دنبال این جوابی و میدونم که جوابو میدونی فقط مثل من یادت رفته! این خلا با ثروت . شهرت . مقام. تحصیل و تفریح پر نمیشه چون همه اینا موقتی و ناپایدار..

این خلا فقط توسط یه بهترین پر میشه.. کسی که آرامش بخش حقیقیه.. و از طرف خدا بعنوان منجی ما انتخاب شده.. و تمام خلقت بدستشه..

شاید پیش خودت فکر کنی آخه اون که الان نیست! غائب و ما منتظریم که یه روزی بیاد...

اما اشتباه ما اینه که فکر می کنیم: غائب یعنی نبودن در صورتیکه

                              ندیدن دلیل بر نبودن نیست!!!

او هست ..بین ما زندگی می کنه.. حتی ما می بینیمش..

                                                                   فقط اورا نمی شناسیم !

خلا ما فقط با اونه که پر میشه.. آرامش حقیقی در وجود او خلاصه میشه.. این یه شعار نیست حقیقت محضه!

حالا که یادت اومد...... دیگه توقف بسه! یه حرکت نو یه قدم تازه...

مهم نیست که چجوری هستی و چه ظاهری داری! بلندی یا کوتاه؟ چشمات چه رنگیه و آرایش موهایت چه شکلیه؟ مهم اینه که تو این افتخار رو داری که تو این قدم پیشگام باشی!

              البته یادت باشه که او خیلی وقته داره صدات میکنه...

دیگه وقتشه ... یه قدم تازه!

باهاش حرف بزن ..دردو دل کن ..ازش کمک بخواه.. بخواه که دستتو بگیره .. و خلاصه اینکه در هر کاری به او مراجعه کن... اصلاٌ هم نیازی نیست که او را ببینی.. مهم اینه که او تورو میبینه حرفهای تو را میشنوه و مهمتر از همه اینکه به نحوی جوابتو میده و دستتو خالی نمی ذاره!

تو این قدمو بردار ببین به آرامش میرسی یا نه؟ ببین اون خلا همیشگیت پر میشه یا نه؟ به امتحانش می ارزه... حلوای تنتنانی تا نخوری ندانی!!!

                        از همین حالا شروع کن.       بسم ا...

         آقاجون صدات کردم.. صدامو شنیدی و جوابمو دادی..

       کمک کن .. تا صداتو که همیشه توی گوشمه جواب بدم..

ذهنم پریشان است و قلبم بیقرار.. افکارم شوریده اند و درمانده

      پس رشته زندگی ام را به دستان امن تو می سپارم

         طوفان میخوابد و آرامش تو حکمفرما می شود

+ نوشته شده توسط یک منتظر در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 13:47 |

سلام

 

 

بی مقدمه می گم.


 شده تا حالا کم بیاری؟!

 

دلت بخواد همه عالم ساکت بشن تا تو بتونی داد بزنی و بغضی که تو گلوته و داره خفه ات میکنه بترکه؟

شده تا حالا دلت از زمین و آسمون بگیره بخوای با یه نفر حرف بزنی که آرومت کنه؟

اما حتی دوستات یا مامان وبابات هم نتونن آرومت کنن حرف می زنی اما انگار قلیان روحت اینطوری خاموش نمیشه تا به حد انفجار می رسه. هیچ کس حرفت رو نمی فهمه. همه فقط به تو آرامش موقتی می دن. 

 

یه کسی رو می خوای که همیشه از اول تا آخرش باهات باشه. آرومت کنه. بدونی دوستت داره. حرف زدن باهاش وجودت رو یه صیقل همیشگی بده.

اینجاست که تو به من و دوستای معمولی ات نیاز نداری...

 

نیاز تو به یه بهترینه و رسیدن تو به اوج کمال خوشبختی سعادت ... .

 

بگذریم!

اینا چیزاییه که درونت رو مدام قلقلک می ده و ذهنت رو برای کاوش به جنب و جوش وا می داره.

 

زیاد فکر نکن. من کمکت می کنم. البته اگه دوست داشته باشی... .

این حالت ها رو که گفتم غروب های جمعه بیشتر میشه. چون تنها راه رسیدن به گم کرده ای که آرامش بخش حقیقیه همونه که منتظرشیم.

 

پس بیا  بیا که یه لطفی در حق دل های کوچیکمون بکنیم. قبل از اینکه زحمت جستجو کردن رو به خودمون بدیم حالا که می دونیم کیه از ته دل صداش کنیم یا حتی جا داره داد بزنیم:

 

                                دوستت داریم. بیا که منتظریم. ...

 

خلاصه اینکه دوست داری من و تو با هم با این دوست مهربون و دلسوزمون آشتی کنیم؟ البته راستش رو بخوای من یه چند وقتیه که باهاش آشتی کردم. بیا و ببین چه صفایی داره... .

پس ای رفیق جواب من چی شد؟ تو هم هستی؟

+ نوشته شده توسط یک منتظر در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 18:33 |