تبليغاتX
دلتنگیهای انتظار

سلام دوستای خوبم

عیدتون مبارک

 راستی می دونید که امروز از بزرگترین عیدهاست!

یادتون تو پست قبلی گفتم که یه چیزایی را فراموش کردیم حالا من می خوام این حقایقو که هممون می دونیم یادآوری کنم حقایقی که با فطرت ما عجین شده ولی در مشغله روزمره گم شده!!

یادتون گفتم ای کاش به حرفهای رسولمون گوش می کردیم تا اینطوری به چکنم چکنم نیفتیمو و راه خوشبختی رو گم نکنیم ...

دیگه الان حدس زدید که منظور من کدوم حرفهاست!

آره درسته منظور من همون پیام آخرین سفیر خداست همون حرفهایی که پیامبرمهربونمونه در روز غدیر به مردم گفتند!

پیامبر (ص)در غدیر یک هدف اساسی داشتند که عصاره و چکیده آنرا می توان در این جمله بیان کرد: 

** نشون دادن راه خوشبختی بعد از خودشان تا آخرین روز دنیا **

در این روز پیامبر دلسوزمون به ما گفتند که برای بدست آوردن خوشبختی باید چیکار کنیم وبرای رسیدن به این راه راهنماهای خوبی را به ما معرفی کردند.افرادی امین* مهربان* دلسوز* وقدرتمند درست مثل خودش تا به کمک اونها هیچ وقت به چکنکم چکنکم نیفتیم.

آری ... اون پدر مهربون و دلسوز که فرزنداش گمش کردن...

پدری که الان ماوا و پناهگاه ماست...

پدری که خلاء ما رو پر میکنه...

پدری که هروقت کم میاریم آغوش پرمهرش برامون بازه...

و دستای گرمش همیشه نوازشگرسرهای ماست ...

و پدرقدرتمندی که همه خلقت در دستاشه واونوقت ما به این و اون رو میندازیم ...

و پدر باگذشتی که صداش تو گوشمونه و ما جوابشو نمیدی...

یه روزی در غدیرتوسط برگزیده ترین سفیر آسمونی به ما معرفی شدند:

 

 بدانید که آخرین امامان از ما مهدی قائم است؛

 اوست غلبه شونده بر ادیان؛

 اوست یاری کننده دین خدا؛

 اوست انتقام گیرنده از گروه ظالمان،

 اوست انتخاب شده و برگزیده شده؛

 اوست راهنما و هادی استوار و محکم؛

 اوست آگاه کننده مردم به سوی ایمان؛

اوست کسی که پیشینیان به او بشارت داده اند؛

اوست ولی خدا در زمین و حاکم او در بین آفریدگانش و

 اوست امین خدا در سر و نهانش...

حالا دیدی راه رسیدن به خوشبختی رو فراموش کردیم خوشبختی اینقدر به ما نزدیکه و ما در دوردستها دنبالش می گردیم... آره خوشبختی واقعی الان در دستان امن پدر خوبمونه که درست مثل اجداد بزرگوارش مهربون و دلسوزه !!!

حالا اگه هنوز اون قدم تازه رو که گفتم برنداشتی دیگه وقتشه...

 

 

+ نوشته شده توسط یک منتظر در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 23:44 |
سلام دوستای خوبم...

 از نظرای زیباتون ممنونم .

قرار بود که یه قدم تازه برداریم ... نمی دونم امتحان کردین؟! حلوای تنتنانی رو خوردین؟!!! خوب چطور بود؟

 دشوارترین قدم همون قدم اوله!!!اولش دلشوره و هیجان و بعدش آرامش...

حالا اگه قدم اولو برداشتی نوبت قدمای بعدی که بعداٌ در موردش حرف می زنیم...

قبلاٌ هروقت به جمکران می رفتم از روز قبل شروع به نوشتن یه نامه بلند بالا میکردم و اینقدر حرفهای دلم زیاد بود که هر چی می نوشتم تموم نمی شد تا این نامه رو توی چاه جمکران بندازم !!! 

خوب عالم بچگی بود دیگه... منو بگو که فکر میکردم فقط نامه منو امام زمان (عج) در چاه می خونه!! بعد بزرگتر که شدم فهمیدم ای بابا ! من چقدر بی عقلی میکردم ... حالا دیگه می دونم هرجا که باشم براحتی می تونم باهاش حرف بزنم و حرف زدن چقدر آرامش بیشتری بهم می ده مخصوصاٌ از وقتی که فهمیدم او پدر زنده و مهربون ماست ..

بله او پدر تک تک ماهاست...! پدری مهربان .. قدرتمند و دلسوز.. پدری که همه فرزنداشو دوست داره ... اما ما این پدر خوبمون رو فراموش کردیم!!

 بهتر بگم گمش کردیم درست مثل یک بچه که پدر و مادرشو گم می کنه .. چقدر سرگردون میشه اصلاٌ نمیدونه چیکار کنه! نمی تونه تنهایی راهشو پیدا کنه ...

راستی.. راستی..  همه انسانها همینطورند ... انسانها به تنهایی نمی تونند راه درستو پیدا کنن.. همیشه به یه راهنما احتیاج دارند..اما نه هر راهنمایی! چون هرکس که نمی تونه راه درستو به ما نشون بده ... به خاطرهمینه که!!!

 خدای مهربان برای هدایت ما انسانها در مسیر درست در همه دورانها خودش یک راهنما فرستاده.. چون او خالق ماست و چه کسی از خالق به مخلوق خودش آگاه تره ؟ او می دونسته که ما بدون راهنما گم می شیم و خودمون هم نمی تونیم راه درست رو پیدا کنیم راهی که مارو به سعادتمندی برسونه همون چیزی که همه ماها تو تمام زندگیمون دنبالشیم. به هر کاری دست می زنیم که خوشبخت بشیم...

اما ای کاش یه کمی به حرف امین خدا گوش می کردیم تا حالا راه خوشبختی رو گم نکنیم و اینطوری به چه کنم چه کنم نیفتیم!!  

بعداٌ بهتون میگم که چیرو فراموش کردیم!!!

+ نوشته شده توسط یک منتظر در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 21:31 |

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغض ها در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دست بتشکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، نه غروب شد نیامدی

+ نوشته شده توسط یک منتظر در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 19:21 |