تبليغاتX
دلتنگیهای انتظار - دلتنگی های من

سلام

 

 

بی مقدمه می گم.


 شده تا حالا کم بیاری؟!

 

دلت بخواد همه عالم ساکت بشن تا تو بتونی داد بزنی و بغضی که تو گلوته و داره خفه ات میکنه بترکه؟

شده تا حالا دلت از زمین و آسمون بگیره بخوای با یه نفر حرف بزنی که آرومت کنه؟

اما حتی دوستات یا مامان وبابات هم نتونن آرومت کنن حرف می زنی اما انگار قلیان روحت اینطوری خاموش نمیشه تا به حد انفجار می رسه. هیچ کس حرفت رو نمی فهمه. همه فقط به تو آرامش موقتی می دن. 

 

یه کسی رو می خوای که همیشه از اول تا آخرش باهات باشه. آرومت کنه. بدونی دوستت داره. حرف زدن باهاش وجودت رو یه صیقل همیشگی بده.

اینجاست که تو به من و دوستای معمولی ات نیاز نداری...

 

نیاز تو به یه بهترینه و رسیدن تو به اوج کمال خوشبختی سعادت ... .

 

بگذریم!

اینا چیزاییه که درونت رو مدام قلقلک می ده و ذهنت رو برای کاوش به جنب و جوش وا می داره.

 

زیاد فکر نکن. من کمکت می کنم. البته اگه دوست داشته باشی... .

این حالت ها رو که گفتم غروب های جمعه بیشتر میشه. چون تنها راه رسیدن به گم کرده ای که آرامش بخش حقیقیه همونه که منتظرشیم.

 

پس بیا  بیا که یه لطفی در حق دل های کوچیکمون بکنیم. قبل از اینکه زحمت جستجو کردن رو به خودمون بدیم حالا که می دونیم کیه از ته دل صداش کنیم یا حتی جا داره داد بزنیم:

 

                                دوستت داریم. بیا که منتظریم. ...

 

خلاصه اینکه دوست داری من و تو با هم با این دوست مهربون و دلسوزمون آشتی کنیم؟ البته راستش رو بخوای من یه چند وقتیه که باهاش آشتی کردم. بیا و ببین چه صفایی داره... .

پس ای رفیق جواب من چی شد؟ تو هم هستی؟

+ نوشته شده توسط یک منتظر در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 18:33 |