ای تمام آرزوی من!
ای معنای زندگی من!
توان سخن گفتن را از دست داده ام...
از این غروب بی طلوع و ساکت به ستوه آمده ام !
خفقان درون و بیرون.. روحم را در زنجیر غفلت به بند کشیده اند...
برای درمان دردم راه را گم کرده ام ...
ولی تو را یافته ام که درمان دردم هستی...
مرا دریاب که سخت پریشان حال تو شده ام...
تو خود مرا هوایی خود کرده ای!!!
پس بیا که چشم انتظار تو هستم ...![]()
+ نوشته شده توسط یک منتظر در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت
16:57 |
