تبليغاتX
دلتنگیهای انتظار - غروب...

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغض ها در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دست بتشکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، نه غروب شد نیامدی

+ نوشته شده توسط یک منتظر در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 19:21 |